|
برای مشخص شدن اهميت کوبيسم بايد به زمان گوستاوکوربه
بازگرديم. اين نقاش پس از آنکه ديويد و اينگرس به دوران ايده
آليسم مادی پايان دادند به جای هدر دادن وقتش با تکرارهای
بيهوده در جهت رسيدن به رئاليسمی که می توان آن را در تمام
کارهای مدرن مشاهده کرد شروع به تلاش نمود با اين حال او
همچنان از روشهای تصويری متداول
استفاده می کرد. او به اين
نکته توجه نداشت که برای کشف يک رابطه حقيقی لازم است هزاران
موضوع سطحی و ظاهری فدا گردد. او بدون کمترين تلاش فکری هرآنچه
را که شبکيه چشمش به او می گفت می پذيرفت. او به اين نکته توجه
نداشت که آنچه ما از دنيا مشاهده می کنيم نتيجه تفکرات ماست
و اينکه چيزهايی که بيشترين تاثير را روی مادارند لزوماٌ از
نظرحقايق تجسمی غنی ترين نيستند .
واقعيت
چيزی عميق ترو پيچيده تر
از دستورالعمل های آکادميک
است.
کوربه مانند کسی بود که برای اولين بار به اقيانوس می نگرد اما
به جای آنکه به عمق آن توجه کند مسحور امواج آن می گردد. با
اين حال ما نمی توانيم وی را سرزنش کنيم چراکه خوشحالی
امروزمان را به او مديونيم.بعدها شکافی در حرکت به سوی رئاليسم پديد آمد و اين
جنبش به دو بخش رئاليسم سطحی و رئاليسم ژرف تقسيم گرديد که
اولی مربوط به امپرسيونيستها مانند مانه، سيسله و .. و دومی
مربوط به سزان
است.
هنر امپرسيونيست ها دارای نوعی بيهودگی
است
. در اين سبک سعی می شود با استفاده از رنگها زندگی
خلق گردد، اما طرحهای به کار رفته از ارزش چندانی برخوردار
نيستند. نقاشان اين سبک حتی بيش از کوربه به شبکيه چشم خود
متکی
اند.
البته آنان خود از اين امر آگاه بودند ولی دليل کار خودرا
ناسازگاری قابليتهای ذهنی وهنری عنوان می
كردند
.حقيقت اين است که
نميتوان يک حرکت را از عواملی که باعث به وجود آمدن آن می شوند
جدا
كرد.
ما قصد نداريم بگوييم که حرکت امپرسيونيسم از ابتدا اشتباه
بوده است. دچار تکرار شدن آفت هر هنري
است
و قانون زمان را در مورد يک هنر نقض می کند. مانه و پيروانش
افق گسترده تری را درامپرسيونيسم پديد آوردند. آنها هيچگاه سعی
نکردند نقاشی را به پديده ای دکوراتيو، سمبليک ويا اخلاقی
تبديل کنند. اگرچه آنها نقاشان بزرگی نبودند در هر حال نقاش
بودند و همين برای ستايش آنها کافی است. سزان با چشمانی نافذ به دنبال حقيقت ژرف بود و
اگرچه خود به حيطه ای که درآن رئاليسم و روحانيت نورانی به هم
می پيوندند نرسيد، خود را وقف رسيدن به آن نمود. او به ما
پويايی جهانی را می آموزد. ما از او ياد می گيريم که تغيير
رنگها باعث تغيير ساختار سوژه می گردد و اينکه نقاشی کردن به
معنای تقليد يک شیء با استفاده از خطوط و رنگها نيست بلکه هنر
به وجود آوردن نوعی آگاهی تجسمی از جهان
است
. برخی معتقدند که چنين روندی چارچوب های سنتی را مخدوش
مي كند.
سوال اين است که اين عده منطق خود را بر چه چيزی پايه گذاشته
اند؟ تا آنجا که ما می دانيم آينده متعلق به اين عده نيست؛ از
طرف ديگر بسيار ساده لوحانه خواهد بود اگر منطق خود را بر پايه
گذشته بنا کنيم. از آنجا که کوبيسم هنر نقاشی و مفهوم آن را به
سمت جلو سوق می دهد، مکتبی کاملاً مشروع و معتبر
است
و امروزه تنها مفهوم ممکن از هنر تصويری را شامل
مي شود.
به عبارت ديگر در حال حاضر کوبيسم خود نقاشی است. شايسته است هنرمند بيش از آنکه به شيوه خود وسعت بخشد آن
را ژرف تر
كند.
بهتر است فرم هايی که وی تشخيص می دهد و سمبل هايی که برای
نشان دادن آنها استفاده می
كند
به اندازه کافی از تصور عامه مردم دور باشد
تا آنان را از پذيرش يک شخصيت عمومی و فراگير باز دارد.
مشکل,
زمانی ظهور پيدا می کند که يک اثر به عنوان واحدی برای محاسبه
فرض شود و به طور نامحدود در مقوله ها و دسته های متفاوت هنری
مورد استفاده قرار گيرد .
از همه مهمتر نبايد ظاهر اشياء,
هنرمند را فريب دهد. هيچگونه روش مستقيمی جهت ارزيابی چگونگی
ارتباط بين جهان و افکار ما وجود ندارد. از طرف ديگر يافتن
ويژگيهای آشنای بصری در يک نقاشی اثبات کننده چيزی نيست. يک
منظره را در نظر بگيريد. در اين منظره به عنوان مثال عرض يک
رودخانه انبوهی شاخ و برگ درختان و ابعاد چيزهای ديگر و ارتباط
آنها با يکديگر پارامترهای مطمئن و واضح در تصوير
اند.
اگر تمام اين موارد بدون هيچگونه تغييری و به صورت دست نخورده
در اثر منعکس شوند ديگر راهی برای پی بردن به نبوغ و استعداد
هنرمند باقی نمی ماند. از اين رو نوع ديگری از فضا که با
تناسبات قابل مشاهده به صورت عينی همخوانی ندارند به کار اضافه
گرديده است. اين عامل به عنوان عامل بيرونی تلقی
شده
و شبيه يک شماره کاتالوگ و يا يک عنوان در زير چارچوب تصوير
است.
انکار اين عامل به معنای انکار فضای نقاش و در نتيجه انکار
نقاشی
است
.
از اين ديدگاه جديد ديگر ما نگران فقدان انعکاس گلها،
مناظر و دقيق مظاهر طبيعی نخواهيم بود. البته بايد پذيرفت که
فرمهای طبيعی را نمی توان به طور کلی از صحنه حذف نمود و هنر
را يکباره تا حد فوران خالص احساسات ارتقاء داد.اين امر توسط نقاشان کوبيست که به طور خستگی ناپذير به
مطالعه فرم تصويری و فضای ناشی از آن می پردازند قابل درک
است.
اين فضا ممکن است در اثر بی دقتی با فضای بصری محض يا فضای
Euclidean
اشتباه گردد.
Euclid
در جايی در مورد شکل تصاويراجسام در حال حرکت سخن گفته است.
اگر ما قصد داشتيم که فضای نقاش را به هندسه خاصی مرتبط کنيم
بايد آن را به دانشمندان غير
Euclidean
ارجاء می داديم و نياز داشتيم قواعد
Riemann
را
نيز مطالعه نماييم.
ما می دانيم که فضای بصری نتيجه هماهنگی بين حس های
همگرا و انطباق چشم
اند.
در مورد يک تصوير که يک سطح دو بعدی
است,
انطباق منفی است. در اين حالت عمق قابل نشان دادن نيست. علاوه
بر اين ما می دانيم که نقض قوانين پرسپکتيو قادر به جبران ضعف
در نشان دادن فضا و حجم نيست. آيا اين طور نيست که نقاشان چينی
عليرغم تاييد واگرايی قادر به نشان دادن حجم و فضا
هستند؟
برای دستيابی به فضای تصويری لازم است کليه تواناييهای
جسمی از جمله تواناييهای حسی
در نظر گرفته شوند، چراکه تمام ابعاد شخصيت ما در انتقال تصوير
سهيم هستند. بنابراين می توان فضای تصويری را به اين صورت
تصوير نمود : گذرگاهی حساس بين دو فضای ذهنی. به طور خلاصه علم طراحی از روابط بين خطوط راست و خطوط
منحنی تشکيل می شود. تصويری که تنها شامل خطوط راست يا منحنی
باشد بيانگر هستی نخواهد بود. همين امر در مورد تصويری که در
آن خطوط راست و منحنی فقدان يکديگر را جبران کنند نيز صادق
است
چراکه تعادل دقيق به معنای صفر است.
بايد تنوع روابط بين خطوط نامتناهی باشد؛ تنها چنين حالتی باعث
افزايش کيفيت و ارتباطات
–
چه آنهايی که قبلاً از وجود آنها
آگاه بوده ايم و چه آنهايی که کشف می کنيم
–
می گردد و اينها ويژگيهای اثری هستند که ما را تکان می دهند.
نسبت خط منحنی به خط راست قابل مقايسه با نسبت رنگهای سرد به
رنگهای گرم در حيطه رنگها
است.
|